تبليغاتX
صفر مطلق

نوشته های یک نیم بچه فهیم نقطه

گفت: حالت را نمی پرسم
می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
و نمی دانست عکاس که می گوید سیب…
من یاد حماقت حوا می افتم
و پوزخند می زنم…

+ تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 2:29 بعد از ظهر نويسنده باقی مانده های یک گلابی |

یک- اینجا همه چیز خوبه، ما خوبیم (تقریبا)، شما خوبید، اونا خوبن...ملالی نیست جزدوری شما

دو- بعد از یک سال و اندی به 68 تا پله خوابگاه عادت کردم

دو و نیم- عادت کردم به اینکه 68 تا پله رو پایین بیام، از خیابون رد شم، تاکسی بگیرم، سر چهارراه اول پیاده شم، از خیابون رد شم، تاکسی بگیرم، پیاده شم، 68 تا پله رو بالا برم، ماکت و کارام روبردارم، 68 تا پله رو پایین برم، تاکسی بگیرم و بالاخره به دانشگاه برسم!

سه- پیام کوچک اومده که می خوان به عمرانی ها اجازه طراحی بدن! واسه مخالفت عدد 1 رو به 30003220 بفرست! فرستادم...!

چهار- یکی از استادامون یه خظ درمیون به من میگه برو حذف کن! غیبتات 4 تا شدن! امروز رفتم لیستشو دیدم می بینم 2 تا غیبت بیشتر ندارم. میگم استاد چرا استرس وارد می کنید؟ میگه جدی نگیر!

پنج- هر شب ساعت 11:30 شبکه فارس سریال خط قرمز رو می ذاره! 10 تا آدم بیکار و الاف می شینیم پای تلویزیون نگاه میکنیم...

پنج و دو دهم- لامصب واسه اون موقع چه خوشگل زیر ابروهاشونو تمیز کردن!

پنج و شش دهم- لباساشون از مانتوهای الان بلندتر وگشادتره!

پنج و نه دهم- شلواراشونو تا زیر گلوشون بالا کشیدن... الان باید شلوار پسرا رو گرفت که نیفته!! والا!

شش- تقریبا آخر ترم شده! درس های نخونده و پروژه های انجام نشده...

هفت- ایضا شش

هشت- ایضا هفت (برای هشدار به خورم!)

نه- حالمان خوب است مثلا!

ده- . .  .

 

+ سلام...!

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 7:26 بعد از ظهر نويسنده باقی مانده های یک گلابی |

بعد از یک سال و اندی! (کوروس... ابی... داریوش!)، دوباره میخوام بنویسم تا باشم...


+ سلام...!

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 6:1 بعد از ظهر نويسنده باقی مانده های یک گلابی |

من. من . من .... من...... من خوشبخت ترین آدم روی زمینم...

زندگیم رو دوس دارم... خونواده م رو دوس دارم.... خودمو دوس دارم...

من خوشبختم. همین

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 3:51 بعد از ظهر نويسنده باقی مانده های یک گلابی |