تبليغاتX
گذشته ای که خاطره میشه
گذشته ای که خاطره میشه
نوشته های یک نیم بچه فهیم کنکوری...
نگارش در تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط باقی مانده های یک گلابی

 _مادرم می گوید: "من نمی دانم چرا دندان های عقل تو این شکلی شده اند؟ دندان داداش، آجی های به اضافه و منهای 5 دقیقه که این شکلی نبودند!"

می گویم: "مادرجان! یعنی هنوز هم نمی خواهی باور کنی که من داخل سطل ماست بودم و شما مرا پیدا کردید؟!"

مادرم از کارهای من سخت در عجب است و حیران!

 

_به کار خدا می اندیشم و در حکمتش انگشت به دهان می مانم! واقعا برای خودش خدایی ست! گویا خدا هم می داند که من احتیاج به عقل اضافه ندارم و همین عقلی که دارم بالای خط فقر است! به همین دلیل یکی یکی دندان های عقلم را از زیر گوشت بیرون می آورد و روانه فاضلاب می کند! (دو جمله/کار آخر را دکتر جان انجام می دهد!)

 

_درد دندان عقل شماره 3، سمت راست، بالا امانمان را بریده است!

وای از این همه باعقلی!

 

_منتظر "اندر احوالات من و دندونم3" باشید...!

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 توسط باقی مانده های یک گلابی
اینجا خونه ما... اتاق من... کامپیوترم، کامپیوترم، کامپیوترم! دی:


به وبلاگ دوست قدیمی ناتازه وارد هم سری بزنین!

وقایع الاتفاقیه

درباره وبلاگ

او بطری "مرا بنوش" را سر کشید
قدش یک دفعه بزرگ شد.
از بشقاب "مرا بچش" خورد
قدش یک دفعه کوچک شد.
و به این ترتیب او عوض شد
اما دیگران
اصلا هیچ چیزی را امتحان نکردند.

(شل سیلور استاین)
_______________

بهم میگن فاطمه دهداران! حتما اسمم اینه!!!
اینطور که گفتن و شنیدم، شنبه 23 آذر 1370 ساعت 5:30 عصر، دنیا اومدم و یه ملت رو خوشحال کردم و همچنان هم دارم اون ملت و بقیه ملت رو خوشحال می کنم!
یه آدم که شامل کنکوریای سال 89 میشه!
همین و دیگر هیچ!!!
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ