ساعت 4:30 گلابی تلویزیون را روشن می کند. شبکه خراسان رضوی! قرآن پخش می کند. گلابی با خود می گوید حتما به خاطر اینکه اینجا (یعنی همان جا!) شبکه مشهد است، در ساعتی از شبانه روز قرآن پخش می کنند! ولی نه!!! ساعت 5:37، در شبکه خراسان رضوی اذان می گویند! گلابی می گوید: اِاِاِ، چه زود! هوا که هنوز روشن است! بعد گلابی به خاطر می آورد که آنجا مشهد است!
بالاخره ساعت 4:45 می شود و خبر استانی شان شروع می شود. استودیو خبر مشهد، یک نفر پشت میز نشسته و یک نفر هم پشت میز دیگر ایستاده! آن یکی که ایستاده چهره اش آشناست و نیشش تا بناگوش باز است! گلابی می گوید: اِاِاِ، مهریار ناظمی! حالا چرا می خندد؟؟؟
خبر شروع می شود. آن گوینده دیگر خبر، که طبق زیر نویس اسمش/ فامیلش "صراف زاده/ صرافت زاده" می باشد شروع می کند به خبر خوانی. گلابی خبر اول را نمی شنود. همه اش به این فکر می کند که مهریار به چه چیزی می خندیده؟!!
آقای صراف زاده/ صرافت زاده می گوید ادامه خبرها... طرح ساخت پارکینگ های طبقاتی مکانیزه در مشهد... گلابی با خود فکر می کند که این مشهدی ها چه قدر پیشرفته اند! شهروند الکترونیک که هستند، پارکینگ طبقاتی مکانیزه هم که قرار است داشته باشند! (خدا شانس بده!)
آقای صراف زاده/ صرافت زاده خبرهای دیگری را هم می خواند. بعد نوبت به خبرهای پیامکی (یا یک چیزی توی همین مایه ها!) می رسد، و پیگیری یکی از همین خبرها. خبر این است که کلاس های دانشگاه پیام نور یکی از شهرستان ها، در مدارس برگزار می شود! اوووووووه! اینها تازه مثل کازرون شده اند! 4 سال پیش کلاس های دانشگاه پیام نور کازرون در دبیرستان ما برگزار می شد! و از امسال کلاس های دانشگاه علمی کاربردی در یک دبستان برگزار می شود! (دارندگی و برازنگی!!!)
بالاخره نوبت خبرهای ورزشی می شود. گلابی همه اش خدا خدا می کند که مهریار سوتی بدهد یا تپق بزند! می خواهد او را اذیت کند! مهریار با نیش های تا بناگوش باز شده خبر می خواند! گلابی به یک استدلال استقرایی می رسد و آن استدلال این است که همه مشهدی ها خوش خنده می باشند! نمونه اش حامد غفاری! (نیش گلابی هم تا بناگوش باز می شود! ولی گلابی مشهدی نیست!)
گلابی آنقدر به خبر خواندن مهریار می خندد که متوجه نمی شود او تپق زده یا نه!
بعد از اینکه مهریار ادامه خبر ها را به همکارش واگذار می کند، گلابی تلویزیون را خاموش می کند و قاه قاه می خندد!
پ.ن1_ یک سال پیش گلابی از مهریار ناظمی سوال می کند که چه روزهایی در شبکه هست، اجرا دارد؟ مهریار هم روزها و ساعت ها را می گوید. گلابی امروز یادش آمد که سال قبل این سوال را پرسیده بود! با سرعت نور تلویزیون را روشن کرد!
پ.ن2_ طبق گفته مهریار، همکارانش به او لقب صدای ماندگار را داده بودند! صدایش خوب بود ولی من از صدای آقای صراف زاده/ صرافت زاده بیشتر خوشم آمد! ماندگارتر بود!
پ.ن3_ (در رابطه با عنوان پست!) وقتی آنجا مشهد باشد، اینجا هم کازرون می شود!
پ.ن3_ ما که ماهواره نداریم! همسایه مون ماهواره داره!
پ.ن4_ این نوشته مربوط به 1 آذر سال 1388 هجری خورشیدی، ساعت 5:30 عصر می شود! هر وقت اراده کنم آن را در وبلاگم می گذارم!
_از اِلِنا ی 4 ساله سوال کردیم عشق یعنی چی؟ گفت: "عشق یعنی عاشق." گفتیم عاشق یعنی چی؟ گفت: "عاشق یعنی بوس." !
_پارسال، معلمِ ثمینِ 6 ساله انقد بهشون مشق گفته بود و ثمسن هم انقد مشق نوشته بود که آرتروز گردن گرفت!
_25 آبان، نسرین به مناسبت 23 آذر هدیه تولدم رو داد! گفت نمی تونستم تا اون موقع صبر کنم! وقتی خریده بودمش باید بهت تقدیم می کردم! مشعوف شدم!
_آقای سین، دبیر دیفرانسیل آموزگاهمون، گفت که تابستون با یه نفر کلاس خصوصی داشته، رفته خونه شون. مامان دختره واسه ش چایی میاره، چایی رو میریزه روی آقای سین!
_پنج شنبه عصر، تولد درنا توی کنسرت بزرگ گروه آفتاب (!) به اضافه 5 نفر از انتظامات سالن که زوم کرده بودن روی ردیف 12 نفره ما و پیتزا 110 (!) به اضافه اعمال شاقه ما، به طرز وحشتناکی خوش گذشت!
_دیروز عصر رفتم گزینه2، اونجا فهمیدم که پشتیبانم از گزینه2 رفته! و بعد فهمیدم آقای دال، مسئول گزینه2، باهاش دعوا کرده و اون رفته! بچه ها رو جمع کردم و رفتیم کودتا! توی اتاق آقای دال. فکر می کنم بی نتیجه بود!
_داداشم منو برد خونه الی اینا (الهام!) می خواستم جزوه عربی شو بگیرم. تا از ماشین بیرون اومدم بارون زد. به الی گفتم پا قدم رو می بینی؟ از حالا به مناسبت 23 آذر بارون می زنه!
_شب توی خونه بودیم... یه هو صدای جیغ و داد و فریاد از توی کوچه اومد! گویا پسر 15 ساله همسایه مونو دزدیدن! گفتم اگه منو دزدیده بودن انقد بهشون غر می زدم که 23 آذر تولدمه، اونا منو پس می فرستادن!
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
.
.
.
واقعا من می تونم؟؟؟

