_مادرم می گوید: "من نمی دانم چرا دندان های عقل تو این شکلی شده اند؟ دندان داداش، آجی های به اضافه و منهای 5 دقیقه که این شکلی نبودند!"
می گویم: "مادرجان! یعنی هنوز هم نمی خواهی باور کنی که من داخل سطل ماست بودم و شما مرا پیدا کردید؟!"
مادرم از کارهای من سخت در عجب است و حیران!
_به کار خدا می اندیشم و در حکمتش انگشت به دهان می مانم! واقعا برای خودش خدایی ست! گویا خدا هم می داند که من احتیاج به عقل اضافه ندارم و همین عقلی که دارم بالای خط فقر است! به همین دلیل یکی یکی دندان های عقلم را از زیر گوشت بیرون می آورد و روانه فاضلاب می کند! (دو جمله/کار آخر را دکتر جان انجام می دهد!)
_درد دندان عقل شماره 3، سمت راست، بالا امانمان را بریده است!
وای از این همه باعقلی!
_منتظر "اندر احوالات من و دندونم3" باشید...!
به وبلاگ دوست قدیمی ناتازه وارد هم سری بزنین!


